حالم خوب نیست!
حالت تهوع دارم. کاش می توانستم یه دل سیر بیارم
بالا. حالم از همه چیز به هم می خوره.از آدم های
نازنین، از آدم های مزخرف. از مذهبی ها، از ملحدها. از
همسایه، از غریبه. از کار؛ از بیکاری.از همکار. از خودم.
از تلویزیون. از سروصدای بیرون. از مخالفان همیشگی ،از
طرفداران دائمی.از سریال های تلویزیون. از فوتبال و
پخش مستقیم.از سخنرانی مذهبی. از گفتگوبا یک
خانوده موفق.از نخبه ها. از منگل ها. از آدمی که مثل
گاوه! از لبخند.از سلام کردن. از خداحافظی.
خدایا برای زندگی توی این آشغال دونی چقدر باید بی
چشم رو بود؟ چقدر باید کوچک و سطحی و مثل
فاضلاب گندیده و بدبو بود. تنها دل خوشی من همین تصویر جاده طولانی روی دسک
تاپم است. جون میده توش 100000000000000
کیلومتر دوچرخه سواری کنی بدون اینکه چشمت به
آدمیزادی بخوره. تازگی یک انتر جدید همکارمان
شده .من را بگو که فکر می کردم دیگه آدم بیخودی
نمانده که ندیده باشم ولی به سلامتی این یکی
آخرشه! هر دم از این باغ انی می رسد. مطمئن هستم
خداوند به خاطر کفری که در پیش گرفته ام دارد مجازاتم
می کند، ولی خیالی نیست. بهتر
بلندشم برم تا بلژیک پایه دان بزن!
+
نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 16:13 توسط هولدن کالفیلد
|
یک نخ سیگار قبل از اعدام!
مثل اینکه یکهو از بالای قله کوه رهایت کرده باشند
پائین.یا یک سطل آب جوش ریخته باشند روی سرت.یا
هلت داده باشند توی یک چاه عمیق. احساس دلهره٬
سرخوردگی٬دلتنگی و رهایی دارم.چطور بگویم چه
اتفاقی افتاده است. ولی خوب شد.حالا برای غصه
خوردن حسابی سوژه دارم. چه نیازی است به دیگران
بگویم ؟ نه این یکی را با هیچکس در میان نخواهم
گذاشت. مثل اینکه بگویند آخرین ساعات عمرت
است.مثل کشیدن یک نخ سیگار قبل از اعدام می
ماند. دلم می خواد با تمام وجود زندگی کنم.
+
نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 21:26 توسط هولدن کالفیلد
|
به هم ریختگی من تمامی ندارد. هر روز وقتی از خواب بیدار می شوم به خودم می گویم امروز نخواهم گذاشت. مواظبم. شش دانگ حواسم جمع است.ولی یکهو می بینی وارد بازی یک آدم نفهم شده ام و کاملاً گیر افتاده ام! از فردا صبح دوباره شروع خواهم کرد. بیشتر باید احتیاط کنم. کاش روی پیشانی آدم های نفهم علامتی وجود داشت.
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 0:33 توسط هولدن کالفیلد
|
دارم خدا خدا می کنم بتوانم توی این لحظات چیزی بنویسم تا از شر این حس ویرانگر سیاه راحت بشوم.یکی از بندگان نازنین خدا دوباره کله پایم کرد.از نشانه های قیامت لابد یکی هم باید زیاد شدن آدم های سادیست باشد.همین که هر روز چند تایی به تور هر کسی می خورد. هر روز باید سر بدیهی ترین چیزهای این عالم ممکن بحث کرد و توضیح داد و دفاع کرد و جنگید . خدایا چرا اینقدر بی طاقتم؟ چرا امشب را که می توانست یک شب مامان باشد خراب شد. خدایا این زندگی چقدر استعداد و توان دارد تا بزرگ و زیبا و مسحور کننده باشد. ای کاش ای کاش ای کاش بگذارند! بگذارند! بگذارند! فقط این خوبی را داشت که باعث شد دوباره شوق نوشتن پیدا کنم. از همه آدم های عوضی به خاطر همین چند خط ممنونم!
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 20:53 توسط هولدن کالفیلد
|
یک:احساس آدم های کهنسال را دارم. از این آدم های هزار ساله. از این آدم ها، که وقتی نگاهشان می کنی تصور می کنی هرگز بچه نبوده اند و یا جوانی نداشته اند. از این آدم های خسته بازنشسته عصا به دست پر چین و چروک که توی پارک می نشینند و تمام دنیا را به جائیشان نمی گیرند.
دو: یکبار، هفت سال پیش به شکلی اساسی خودم را گُم و گور کردم. زدم رفتم یه جایی که هیچ بنی بشری را نمی شناختم. از خودم و یه مشت رفیق فابریک فرار کردم. از این رفیق ها که از سر صبح تا بوق سگ هم که باهاشون باشی ازشان خسته نمیشی.حتی گاهی از کار هم در می رفتم که بیام سر پاتوق!بعد یکهوحوصله ام سر رفت. اوائل فرار، حس بی نظیر و معرکه ای داشتم.تنهایی محشری بود. فکر می کنم، همه ما نیاز به یک همچین فرارهایی داریم. الان دوبار دارم بهش فکر می کنم. باید بزنم برم یه جایی دیگه. ولی دیگه انرژی و توانش را ندارم. شاید باید یه فکر دیگه ای برای نگرانی هایم بکنم. ولی آدم ها همه جا هستند.دوبار سر و کله اشان پیدا می شود.حتی اگر مطلقاً کاری به کارشان نداشته باشی. تحریک می شوند. تا دمار از روزگارت در بیاورند.پسر، ما آدم ها روانی ترین جونورهای عالم هستیم.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 23:20 توسط هولدن کالفیلد
|
خیلی الکی و کاملاً بی ربط و مثل تمام این دویست سال زندگی، از ساعت ده یازده حالم خوب شد. چرایش را نپرسید( با کی دارم حرف می زنم؟بدبختی مرا می بینید؟) نه از سر خوردگی عصر خبری بود و نه از آن غیظ و نفرت و دلمردگی نصفه شبی! پسر!بدون تردید این آدم هایی که اکس می زنند حتماً همین حالی را پیدا می کنند که من دم ظهری دچارش شدم. مثل شربت به ملت لبخند تحویل می دادم. و هی دوست داشتم با همان حشراتی که هر روز کشان کشان تا مرز جنون می برندم چرت و پرت بگویم. هر چه می گفتند با یک تبسم مسخره و نگاهی مشتاق و تکان ملایم سر و گوش و دُم ابراز احساسات می کردم به اراجیفشان! کاش موقعش که می شد می توانستم زل بزنم تو چشمانشان و بگویم گاه چقدر منزجرم و بیزارم می کنند!خدایا چرا در ابراز قدرت ناتوانم؟
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 23:28 توسط هولدن کالفیلد
|
این وقت شب آمده ام پشت این کی برد لعنتی برای باز سازی اعتماد به نفس ویران شده ام. امروز همه چیز در یکی دو ساعت از دست رفت! روز افتضاحی بود. با دو جمله چنان مرا ریختند به هم که هنوز جمع نشده ام!!خودشان هم باور نمی کنند چه بلایی سرم آورده اند، چون چنان در پنهان شدن و خونسرد بودن مهارت پیدا کرده ام که درک وضعیت واقعیم برای خودم نیز دشوار است. یک بازیگر تمام عیار شده ام. البته پشت بند حرفشان سه ساعت سخنرانی کردم. مفصل! شیفت هم که عوض شد ماندم و برای بقیه نیز همان حرف ها را تکرار کردم. ولی حقیقتش این است که هنوز و بعد از گذشت یازده دوازده ساعت از این موضوع من همچنان پریشانم! هنوز هیچ چیز تغییری نکرده! می دونید، گاهی،اعتماد به نفسم به شکل دلهره آوری پائین می آید. باید رسماً اعلام کنم که با سه متر قد هنوز بزرگ نشده ام!پسر! توی خانه راه رفتم و مشتی بد و بیراه نثارشان کردم!!!
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 23:22 توسط هولدن کالفیلد
|
دو ماهی می شود هوا ابری است. و چقدر همچین هوایی را دوست دارم! مکمل احساس این
روزهای من است. یک میل عجیب به غصه خوردن، مرور دلتنگی ها و حسرت ها . اضطراب ها
و ،سردرگمی ها. ولی نه هر چه باشم، سردرگم نیستم.حداقل حالا دیگر سردرگم نیستم. روزگارش را گذرانده ام. همه را پشت سر گذاشته ام. دیگر اسیرش نمی شوم. از هر چه بیهودگی و سرگشتگی است رد شده ام.
زیر پایم محکم است. بیشتر حیرت زده و مشتاقم. یک نوع حیرانی مامان و دوست داشتنی!!!
دوست ندارم ناتمام بمیرم. دوست دارم کامل زندگی کنم. با خویشتن داری و تحمل درد و... کمی سکوت!!!
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 8:0 توسط هولدن کالفیلد
|
تمام بدبختی اینجاست که فکر می کنیم می شود نکبت ها و رنج
های بزرگ زندگی را با نوشتن ، خواندن، غصه خوردن و یا احساس
دائمی گناه گرفت و جبران کرد. که نمی شود. آره فاجعه همین
جاست ، نمی شود.یعنی آنطوری که آدم دلش می خواهد نمی شود.
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 20:7 توسط هولدن کالفیلد
|
از رنجی که می برم!!!
نمی دانم؛ واقعاً این آدم های دور و برم هستند که چندش آور و عجیب و استثنائیند یا من
زیادی نازک نارنجی و ایرادیم؟حتی انتقام نمی تواند آرامم کند.انتقام از کی؟ 70 میلیون
نفرند!!! هر جا قدم بگذاری آماده اند تا فقط با یک حرکت، حالت را افتضاح کنند! نه دارم غلو
می کنم، دارم سیاه نمایی می کنم،این حرف ها همه از سر افسردگی و روزمرگی است. چند روز
دیگر که حالم خوب شد، باید بنشینم و بنویسم! آدم درست حسابی هم وجود دارد،آره، هستند.
ولی خدائیش همگی از این آدم های کوتوله متوسط به پائین!! از این بدهایِ خوب متوسط!باور
کنید بهترین عبارت برای توصیفشان همین است، فکر نکنید اشتباه نوشته ام یا حواسم نیست!
بدِخوبِ متوسط!!!
تنها دلخوشیم توی این روزها؛ هوای مدام ابری و دریا و جنگلی است که همین نزدیکی است!
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 21:37 توسط هولدن کالفیلد
|
حقيقت!
وسط پوست تخمه و نارنگی و ليوان چای لم دادهايم و تلويزيون نگاه ميكنيم. مابين تماشاي فوتبال و دود سيگار، بيانيه هم صادر ميكنيم. طبق معمول اولش ميرويم تو كار گراني و تورم ، بعد هم گير ميدهيم به برنامههاي تلويزيون و آخر سر هم ميرويم روي پرونده هستهاي. همگي دلخوريم و در عين حال از اينكه داريم مشكلات بشري را مثل آب خوردن حل ميكنيم؛ آرامشي عميق احساس ميكنيم.
روزنامه را برميدارم ؛ يكي از بچه ها دم گوشم ميگويد: همش دروغه!
ميخندم و ميگويم: چي؟
ميگويد: كلاً جز دروغ چيزي نمينويسند!
سعي ميكنم چيزي بگويم: گزارشي است درباره بازی های مقدماتی جام جهانی. یک چیزهایی هم راجع به اصل 44 قانون اساسي و خصوصي سازي هست. نوشته: دولت تاجر خوبي نيست. نمونهاش شوروي سابق و كوبا. چينيها هم بعد از فاصله گرفتن از اقتصاد دولتي وضعشان بهتر شده. ولي كار راحتي نيست. موضوع پيچيدهاي است.
چايش را يكضرب ميرود بالا و ميگويد: اجرايش كاري ندارد. يك بچه هم ميتواند. خيلي ساده است! نميخواهند. بفهمي نفهمي وُلوم صدايش هم ميرود بالا.
ميگويم: كي نميخواهد؟
پوزخند ميزند و ميگويد:خودشان!
ميگويم: خودشان؟ یعنی کی؟
ميگويد: حکومت دیگه! اتفاقاً خيلي راحت است. روي اتفاقاً يك مكث سه ماهه ميكند و يك نگاه تبدار ناموسي درجه يك، كه يعني خيلي پرتي. يا خيلي خُلي يا يك همچين چيزي. ادامه ميدهد: دولت چرا جلوي تورم را نميگيرد. به نظر تو چرا؟چرا مشكل بيكاري را حل نميكنند؟
ميگويم: نميدانم! تو بگو چكار بايد كرد؟
ميگويد: كاري ندارد. تو هر شهري چهارتا كارخانه بزنند. بيل بدهند دست جوانها زمينها را بكارند!
ميگويم: همش كه اين نيست. روحيه ملي و فرهنگ و هزار تا چيز ديگه هم بايد باشد. نميدانم. شايد هم بيل كم دارند.
رگ گردنش نيم متري ميپرد بيرون، توي صورتم. ميگويد: دو ميليون نفر را بازنشسته كنند به جايش دو ميليون جوان را ببرند سر كار. حالا ديگر دارد، نعره ميكشد! ادامه بدهيم احتمالاً تلويزيون را به زمين گرم خواهد زد.
ميگويم:پيشنهاد خوبي است. حقوق آنها را چگونه بدهند؟ كمي آهستهتر! تو كوير كه صحبت نميكنيم.
ميگويد: صداي من كه آرام است. خب، پول نفت را چكار ميكنند؟ بخور بخوره ديگه! نفت شده بشکه ای 200 دلار!
از ترس اينكه مبادا مارك امُل و عقب مانده و بيسواد بهام بچسباند با احتياط و صداي زير- فقط دُم ندارم تا برايش تكان دهم- ميگويم:
اگر شدني بودكه تا حالا اينكار را کرده بودند.همش اين نيست. پيچيده است. همه مقصريم.خيلي چيزها بايد كنار هم قرار بگيرد.به نظر من اگر تمام درآمد نفت را هم بیاورند دم خانه مردم و به شکلی کاملاً عادلانه تقسیم کنند. نه تنها اوضاع بهتر نخواهد شد بلکه احتمال دارد حتی وضعیت از این هم که هست بدتر شود. متاسفانه ما به پیچیده ترین سئوالات ساده ترین جواب ها را می دهیم و خودمان را راحت می کنیم!
ميگويد:چي ميگويي براي خودت! نميخواهند! دست خودشان است. تو خیلی ساده ای. پوزخند هم می زند از این پوزخند هایی که فقط از عهده آدم های به شدت احمق بر می آید.
ديگر دست خودم نيست از كوره در ميروم: آخه كي نميخواهد؟ اين خودشان چند نفرند؟ كجايند؟ بالاخره ما هفتاد ميليون نفر هم جز اين خودشان هستيم يا نهَ ما بوقيم؟ خب، رفيق ! هر كوفتي يك ميليون دليل ميتواند داشته باشد.چرا براي خودت يك موجود موهوم خيالي به نام دولت ساختهاي؟ و هر جا كه كم ميآوري هلش ميدهي جلو و خودت را ميكشي كنار.
با گارد اپوزوسيون خارج از کشور و با صلابت و تحكم خدابيامرز دانتون ميگويد: چرا اعتياد را از بين نميبرند؟چرا حقوق ما را زياد نميكنند؟ چرا هتل 8 ستاره نميسازند!!!چرا ورزشگاه مدرن درست نميكنند؟!!! چرا جادهها را 16 بانده نميكنند؟!!! چرا برق می رود؟ چرا مشکل ترافیک را حل نمی کنند؟
رها ميكنم و بلند ميشوم. زیر لب می گویم: چرا باران نمی آید؟ چرا پشه ها را از بین نمی برند؟چرا به هر ایرانی یک ماکسیما نمی دهند؟ به خودم ميگويم؛ چه وضعيت محشري است: او فكر ميكند. من بيشعورم و من فكر ميكنم ؛ او سوپر نفهم است!
به نظرم وضعيت پيش آمده بين من و او هم پيچيده است. ولي او باز ميگويد : نه. اینطور نیست. تو خیلی ساده ای!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 17:37 توسط هولدن کالفیلد
|
خیلی داغونم!
۱- وای که گاهی چقدر از خودم می ترسم! هیچ راه درمانی هم برایش پیدا نکرده ام. پیش از این با نوشتن خودم را دور می زدم، ولی مدت هاست همین را هم از دست داده ام. قلمم مثل خودم بی روح و خشک شده. ولی توی این دو ماهی که ننوشتم هر شب یکی دو ساعتی دوچرخه سواری کردم. و عجیب دارد جای نوشتن را می گیرد.فی الواقع دارم با این دوچرخه سواری شبانه به یک نوع آرامش و تمرکز روانی می رسم. نوعی امداد غیبی بود برای من و توی این اوضاع و احوال روحی خراب.
2- هنوز و همچنان،ناخوش و نگران و پُر از سرخوردگی و احساس گناهم! وجود این همه آدم کوتوله و پلشتی؛ زهره ترکم می کند!
3- نفرتم برای راه انداختن جنگ جهانی سوم از نوع هسته ای کفایت می کند.
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 16:25 توسط هولدن کالفیلد
|
خیلی قیامتیم!
كاريش نميشود كرد.حالا ديگر همه جا هستیم،توي هرسوراخي حضور داریم. سراغ هر پديدهاي ميرویم. چيزي در امان نيست. مصونيتي وجود ندارد. به همه چيز دستبرد ميزنیم: سياست،اقتصاد، هنر، فرهنگ. فلسفه. داستان، شعر، عرفان ، انقلاب، جنگ .
مذهبي و غير مذهبي ، مخالف و موافق ، روستايي و شهري. سنتي و مدرن. شبيه هم. مو نميزنیم، يك روحیم در دو جسم. دوقلوهاي همسان: افراطي . احساسي. قلابي. غريزي ، عجول و كم طاقت. با تحليلهاي بنداز و در رو و حكمهاي قطعي بدون تجديد نظر!
حرفها چي؟ بزرگ ، خوشگل ، شيك. كارها؛ كوچك، زشت، حال به هم زن!
به خدا قسم ما خيلي قيامتيم!
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 6:11 توسط هولدن کالفیلد
|
خیلی غم انگیزه که آدم دلخوشی های کوچک زندگیش را هم از دست بده. یه روزهایی بوده که با نوشتن آرام گرفته ام. ولی حالا و امشب از دست هیچکس کاری ساخته نیست. باید تحملش کنم! و دارم به این فکر می کنم که زندگی بدتر از این هم میشه؟ با این بی تابی ها، با این دردی که روزگاری راهی برای تسکینش پیدا می شد چکار می توانم کرد؟بهتر است، بروم دراز بکشم و به هیچ فکر کنم!!!
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 2:5 توسط هولدن کالفیلد
|
خودمم ماندم توش، که چطور نزدیک یک سال طاقت آوردم و با یک سری جانور و در شرایط ویژه کار کردم. باید خیلی پوست کلفت شده باشم. تو مایه های یک کرگدن پیر خرفت هزار ساله! مسئولمان یک پایش حراست بود یک پایش دفتر مدیر و یک روز درمیان هم به جاهای مخوف دیگر خبر می داد.آخر وقت هم می نشستند دورهم و پول آن روز را تقسیم می کردند!!! باور می کنید؟ ای گندش بزنند.حیف که تصمیم گرفته ام هرزه ننویسم. وگرنه ناب ترین فحش های عالم را همین جا ردیف می کردم. ای بخشکی شانس! البته غیر از این هم انتظار نداشتم. از آدمی هایی با ضریب هوشی کانا و بزرگ شده در فقر و بدبختی و نداری، چه انتظاری باید داشت؟ نه، آنها را هم محکوم نمی کنم. قصد مظلوم نمایی و این حرفا را هم ندارم. منم پلیدی های خودم را دارم. منم به اندازه خودم مارمولکم! دردم چیز دیگری است. من دارم باور می کنم که این مملکت قحط الرجال است. حاضرم مفصل بحث کنم. قبول دارم سیستم دولتی ملت را حقیر و ریاکار و خبرچین بار می آورد. وقتی منابع و رزق و روزی ملت دست نظام سیاسی باشد نتیجه اش پرورش مشتی آدم کوتوله با آرزوهایی اندازه ارزن می شودکه برای رسیدن به آن آرزوها هر خباثتی را حاضرند بپذیرند! ولی باور کنید خیلی چیزهای تاثیر گذار دیگری مثل فرهنگ و ... هم وجود دارد.
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 16:3 توسط هولدن کالفیلد
|
عادتهاي گند زيادي دارم. يكيش، تشكر و معذرتخواهي فراوان و الكي است. حسابي شورش را در ميآورم. تا يكي نزند پشت گردنم ول نميكنم! همه چیز را چند بار توضیح می دهم، آن هم با جزئیات! بسه ديگه بابا! اينجا ژاپن نيست،كه ملت هی براي هيچ و پوچ تا كمر براي هم خم ميشوند و لبخند تحويل هم ميدهند! ميخواهي بگويند كم داري! اينها ايراني هستند! آخر فرهنگ و هنر و افتادگي و تظاهر و ناله و گزك گرفتن! یادم باشد؛ راه به راه براي خودم سوژه درست نكنم.
عادت مسخره بعديم این است که مدام بايد تلويزيون روشن باشد. ميگويند رابطه عكسي است بين ميزان تماشاي تلويزيون و درجه روشنفكري! خدا را شكر! كه از اين يكي هم به سلامت جَستيم! بُر خورديم توي قاعده جامعه! مرسي! حالا چه فرقي بينشان هست، من كه هنوز نفهميدهام. یعنی آدم های این جامعه با هم فرقی هم دارند؟
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 17:8 توسط هولدن کالفیلد
|
کار کردن توی محیط اداری با این همه آدم عقده ای نالان بی چشم رو دودره باز شارلاتان بی سواد احمق متظاهرکارمن نیست. البته برای زندگی توی این جامعه عقب مونده که آدم هایش مربوط به یک میلیون سال پیشند و بعضی نهادها و سازمان هایش را از قرن بیستم زور چپان کرده اند، واقعاً کار دشواری است. مثل اینکه یک مشت آدم وحشی را از توی آمازون بردارند بیاورند و ازشان بخواهند یک سفینه فضایی بسازند یا نمی دانم... دل و دماغ ندارم! از همه چیز ناراحتم. یکهو می بینی گیر افتاده ای میونه یک مشت دزد حسودِ بی سواد ِ خاله زنک احمق که فقط نق زدن و پررویی را بلدند.همه هم شده اند اپوزیسیون!!! حرف هایشان را که می شنوی استفراغت می گیرد. اُمل های مدرن! خب چکار میشه کرد نه کاری بلدم و نه پول و پله ای دارم که بزنم تو کار آزاد. باید زجر کشید و تحمل کرد. خدایا چقدر آدم خرِ مریض سادیسم مازوخیسم توی این جامعه است؟ خدایا معذرت می خواهم ولی واقعاً به این همه آدم نیاز بود؟ از دیدن این همه سوسک با آرزوهای حقیر خسته نمی شوی؟ چطور این همه را تحمل می کنی؟ چگونه؟ واقعاً می خواهم بدانم!
دلم می خواهد یه چند روزی توی خانه باشم و هیچکس را نبینم، هیچکس. از تلفن و موبایل هم دیگر می ترسم. موبایل که زنگ می خورد چرتم پاره می شود.زنگ در را که می زنند خودم را خیس می کنم.از احوال پرسی و لبخند و صله رحم زورکی چندشم می شود. موبایل را خاموش می کنم. سیم تلفن را هم می کشم. فقط می خواهم چای تلخ بخورم و روزنامه ورق بزنم که یاد پلشتی ها وآدم های ِدور و برم نیفتم.شاید برداشتم فیلم راننده تاکسی و پدر خوانده 1و2 را نگاه کردم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 12:3 توسط هولدن کالفیلد
|
آمدند رنج کشیدند و رفتند
ديشب، با چه ولعي رفتم سراغ كتاب جنگل واژگون سلينجر؛با اين اميد كه با خواندنش شبي از دست كلافگي مزمن رها بشوم. ولي، خدايا نااميدكننده بود.نمی دانم ، شاید هم من زیادی افسرده ام! فقط يك جا شعري از ويتمن را نقل كرده بود، كه حيف است آن را نشنويد و احتمالاً حالتان را جا خواهد آورد :
من آدميام، من رنج كشيدم، من آنجا بودم.
چند ساعت بعد از اينكه كتاب را بستم و رفتم سر جايم كه بخوابم ، متوجه شدم چه جمله معرکه ای خواندهام و بلافاصله سر جايم بلند شدم و چند دقیقه ای مثل گربه نشستم. پسر بالاخره بعد از پنجاه سال نزديك بودگریه كنم! ولي باز خبري نشد! بی پیر یک قطره هم نیامد!
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 6:22 توسط هولدن کالفیلد
|
در ستایش انزوا!
به نظرم، اجتماعي بودن بزرگترين توهيني است كه مي توان به يك انسان بالغ كرد! حقيقتاً تنهايي و انزوا نعمت بزرگي است. ناشناخته بودن و غريبي گوهر بي همتائيست. دوري و دوستي يا بهتر از آن،آنچه حضرت شوپنهاور گفته: وضعيت ما انسان ها به وضعيت جوجه تيغي ها در فصل سرما مي ماند، اگر به هم نزديك شويم تيغ هايمان در تن يكديگر فرو مي رود و اگر از هم دور شويم آنگاه از سرما مي ميريم.حتي اينجا و توي وبلاگ وقتي رفيق و دوست فابريك و پيوند دائم نداري، چقدرخيالت آسوده است. چه خوب كه هيچكس نيست تا چگونه بودنت را به خود مقيد كند. يك صفحه سفيد روبرويت است تا هر غلطي كه دوست داري بكني. و احتمالاً خواننده اي كه بخواند و رد شود.
حوصله کسانی را که دوست دارند درس زندگی و موفقیت به آدم بدهند ندارم!
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 17:23 توسط هولدن کالفیلد
|
بزنگاه متعفن!
دردناك است.هيچوقت، زندگي آنگونه كه دوست داري پيش نميرود،يا اگر هم بر وفق مراد باشد باز ميبيني ، چيزي كم دارد. هيچوقت عيشت كامل نيست. هميشه چيزي يا كسي هست تا شوق و احساست را به گَند بكشد. درست، سر بزنگاه كه همه چيز دارد جفت و جور ميشود،سر و كله جانوري پيدا ميشود و شور زندگی را خفه می کند . خلاصه اينكه هميشه نقيضي هست. زندگي من پر است از اين بزنگاهها!
+
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 23:41 توسط هولدن کالفیلد
|
چگونه یاد گرفتم قید جمعیت را بزنم!
به خدا، مردم آدم را دیوانه می کنند.طوری که مجبور می شوی نصف روز را صرف بد و بی راه گفتن به کسانی کنی که ساعاتی باهاشان طی کرده ای! بعد از روزانه چهار پنج ساعت سر کردن با جماعت- از سر ناچاری- حالا بهتر معنای لذت تنهایی و ابتذال جمعیت را متوجه می شوم.
حالا از هر چیزی که نظم و چرخه این زندگی لعنتی را به هم بریزد متنفرم.درست می گوید هابز که وضعیت طبیعی وضعیتی است که انسان ها در آن جدا افتاده اند و کسی کاری به کار کسی ندارد، مگر بنا بر ضرورت و نیاز.آه که چه شکویی دارد تنهایی!
+
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 23:26 توسط هولدن کالفیلد
|
1- نگاه که می کنم، می بینم از خیلی از جاهای زندگیم راضی نیستم. یادشان که می افتم آشفته می شوم. خاطرات اوتی زیادی دارم. فراوان! کاش می توانستم بخشی ازاین خاطرات را نابود کنم. به خصوص اون قسمت هایی که تو تنهایی می آید سراغ آدم ، و مثل سرطان می افتد به جانت و ذره ذره ویرانت می کند.
2- البته بسیاری جاها اطمینان و خشنودی و شور هم بوده؛ آن لحظاتی که به خواندن و نوشتن گذشته.یا ساعات قدم زدن، وقتی دستت توی جیبت است و خاطرت جمع و به چیزی اعتراض نداری! یا دقایقی که راز بزرگی را فهمیده ای و حالا از این کشف پایت را انداخته ای روی پایت و بی لبخند و با اندوه محض خیره شده ای به جایی . یا ساعاتی که یک کلمه، فقط یک کلمه، تمام هول و هراس و نکبت زندگیت را به آسودگی و عظمت و لرزش تبدیل کرده!
3- گاه فکر می کنم نفرتم برای راه انداختن جنگ جهانی سوم کفایت می کند! و حسابی می ترسم!
+
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 21:30 توسط هولدن کالفیلد
|
خود شناسي از نوع مرضي!
۱- يا گير سه پيچ مي دهم به چيزي يا كٌلهم - براي يك قرن- بي خيال زندگي و نفس كشيدن ميشوم. دو ماه بود يك كلمه هم ننوشته بودم و حالا فرت و فرت ميخواهم كلمه و بيانيه از خودم در كنم و تنها با نوشتن، كه چيزه كمي هم نيست- به جاي رياضت- عينهو حلاج و شبلي و ساير عارفان به كشف و شهود برسم و تا ته وجود بروم. به خدا بي نظيرم!
2- يك حرف هايي مي خواهم بزنم كه نه دل خوشي ازشان دارم نه بلدم، ولي چه كنم كه چارهاي ندارم. بايد هر طور شده براي امشب يك چيزي بنويسم تا آرام بشوم و قرار بگيرم و بروم بتمرگم و حالا فقط همين چيزها يادم آمده.كاريش هم نميشود كرد.فهمِ خود اولويت... به عبارتي( از تركيب به عبارتي متنفرم) همش یادم رفت!!!
۳- از سطر سوم بند دوم نوشتهام متنفرم! فقط نياز دارم بنويسم. حالا هم دارم همين كار را مي كنم.
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 13:32 توسط هولدن کالفیلد
|
مراقبه!
از كار انداختن ذهن همه آن چيزي است كه بهش محتاجم. فكر كردن به هيچ! حذف حسابگري! بايد تمركز كنم. بايد مسلط باشم. بايد تحمل کنم. حيران و معلق و بيقرارم!فکر کنم دارم تغییر می کنم. آره دارم تغییر می کنم. دارم تغییر می کنم و این چیز کمی نیست!
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 0:2 توسط هولدن کالفیلد
|
*OTHERS
گندش بزنند! درست همان لحظهاي كه حس ميكني همه چيز زندگی روبراه و خوب و به اندازه است، سر و كله اشان پیدا می شود:دیگران! و هوس ميكني تگري بزني به اين چيزي كه اسمش زندگي است! روحيه و شور و اين حرفا فاتحهاش خوانده ميشود، بعد اعتماد به نفست از يك مرغ هم پائينتر ميآيد و با خودت فكر ميكني؛خدايا، زندگي از اين هم تهوعآورتر ميشود؟ یا اینکه خدایا این همان مخلوقی است که به خاطرش به خودت آفرین گفتی؟ و باورت نمی شود!
ولي با همه اينها،ته دلت قرص و محكم است ،كه اينقدر سگ جون هستي كه به اين راحتي از پاي در نيایي! و خیالت راحت است كه اين حس لعنتي ملال را هم مثل دفعات قبل از سر خواهي گذراند! خدایا به خاطرکلمات ازت ممنونم!
*سارتر: دوزخ يعني ديگران.
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:0 توسط هولدن کالفیلد
|
روزهای سرشار!؟
لاكردار، تمام زندگی ما شده آه و حسرت بابت چیزهایي كه تند و تند دارند از دست ميروند و هيچكسي هم نيست تا از نابوديشان جلوگيري كند. هی با خودت فکر میکنی هر روز داری یک چیزهایی را از دست میدهی که عمراً برگشتي توي كارشان نيست و صاف میروند تو دل تاریخ و قصهها. يك حسي تو مايههاي حسرت مرحوم فرهاد توي آن ترانه جاودانه؛ وقتي ميخواند: بوي عيدي، بوي توپ، بوی كاغذ رنگي، و صداي خفه و غمگينش ،كه آدم را ويران ميكند.
اینکه تا همین چهل سال پیش دورترین نقطه اغلب شهرهای ایران جايي مثل پمپ بنزین و فرمانداری شهر بوده و از حصار و پرچین و درودیوارهای مرسومِ محدودکننده خفه امروزي خبری نبوده و كسي در خانهاش را هزار تا كلون و قفل و زنجير نميزده، اینکه فکر کنی به جای بوق و ترافیک و حرکات عصبی رانندگان گیر افتاده در گرما، بوته تمشک بوده و دار و درخت؛ و بدون وحشت ميتوانستي بندازی تو دل يك راه بكر و بيخيال تا تهاش بروي و صفا كني، اینکه به جای سیمان و آسفالت و آهن؛ سفال بوده و پولك و شاخسار و نرگس و باران، اينكه از خانه كه ميزدي بيرون تا پاتوق و محل كارت مدام بايد سلام ميكردي و سروگردن تكان ميدادي و لبخند ميزدي و كيف ميكردي.حالا اين بلایی است که بر سر تمام شهرها و دلخوشيهاي كودكي ما دارد ميآيد.
آن روزها رفتند
روزهاي سرشار سالم
آن خانههاي تكيه داده
در حفاظ سبز پيچكها به يكديگر آن كوچههاي گيج از عطر اقاقيا.
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 17:21 توسط هولدن کالفیلد
|
ریفیوجی!
اولين جائي كه رسيديم، هر سه پريديم رفتيم تو يك كافه كه ده پانزده تايي ميز و صندلي چوبي داشت و بوي افتر شيو هم پيچيده بود توش، طوري كه آدم حس ميكرد ايستاده تو حمام و دارد ريشش را ميزند.
حسابي هيجانزده بوديم و الكي ميخنديديم.هر موقع به فرشيد نگاه ميكردم انگار داشت لبش را گاز ميگرفت.منصور هم طوري زاغ ملت بور اروپايي را ميزد كه فكر كردم تا آخر شب سرطان قرنيه خواهد گرفت! و بايد از حالا به فكر خبر كردن اورژانس باشم. منصور رو به گارسون كرد و با فرياد چيزي سفارش داد.
يك دختره كه هموزن منصور بود، نوشيدني را آورد و كوبيد روي ميز و لبخند زد و قِرداد و رفت. فرشيد گفت: چقدر مهربانند. بعد يك قطره ريخت تو ليوانش و رفت بالا و گفت: گورپدر همشان. ديگر پشت سرم را هم نگاه نميكنم. نفهميدم با كي بود، ولي براي اينكه بيشتر بهاش بچسبد، گفتم: دهن همهشان سرويس! بعد ديدم، سه ثانيه بعد ديدم بابا مثل اينكه چشم فرشيد الكي الكي دارد از اشك پُر ميشود.
دوباره فرشيد گفت: اينجا هر كس سرش تو كار خودش است. اين دختره چقدر خوش برخورد بود. خيلي ناز بود!
رسماً گفتم: نميدانم يك دختري كه هفت صد كيلو وزن دارد، چطور ميتواند ناز باشد. منصور هم دستش را تا مفرق كرده بود توي شورتش و حين بازي بيسبال ميخنديد و به من چشمك ميزد. براي چي؟ نميدانم. احتمالاً به علت مشكلات رواني و محروميت چندين قرنه از پائين تنه! در همان حال صد باري از دختره سئوال كرد:What time is it? بعد كه جواب ميگرفت، بلند و كشيده ميگفت:OK و باز به من چشمك ميزد. ديوانه!
بعد پاسپورتها را از من و فرشيد گرفت و رفت دستشويي تا تكليف هويتمان را روشن كند و راحتتر بتوانيم پناهنده بشويم.
چند دقيقهاي خبري نشد. نگران شدم. بلند شدم، رفتم دستشويي سراغ فرشيد. صداي نالهاش از تو ميآمد. از همان پشت در گفتم: منصور سيفون را بكش و بيا بيرون.
باز ناليد. صد باري همين جمله را گفتم و ناليد تا فهميدم تو كدام سوراخي گير كرده.
آرام در را باز كردم ديدم روي زمين نشسته و خيلي شيك و آقامنشانه كاسه توالت فرنگي را بغل كرده و دارد باهاش حرف ميزند: اينجا چقدر خوب است. چقدر تميز است. بيا بنشين!
فهميدم اروپا كار خودش را كرده است. گفتم: چكارشان كردي؟
با دست به توي كاسه توالت فرنگي اشاره كرد.
عكس هر سه تايمان توي كاسه توالت فرنگي شناور بود. همينطور چند ثانيهاي به عكس خودم زل زدم. يك لحظه ياد عكاسي زير پل كه توش عكس انداخته بودم افتادم. بعد يكهو سيفون را كشيدم. عكسها چرخي خورد و يكي يكي و با عجله رفتيم تو سوراخ مستراح. گفتم: لباست را مرتب كن و بيا بيرون.
گفت: تمام شد؟
گفتم: فكر كنم.
گفت: ولي ديگر هيچي مهم نيست بيا بنشين اينجا! مستراحشان هم رويايي است.
گفتم:آره، فقط سمفوني پنجم مرحوم بتهون را كم دارد.آدم هوس ميكند توش ديزي بخورد. ولي خيلي كار داريم! منصور بلند شو.
گفت: ترا خدا بيا بنشين اينجا.ضد حال نزن! چرا نمينشيني؟ چقدر همه چيز خوب است. حتي ميشود ، غزل گفت و ديوان شعر منتشر كند.
گفتم: يا حضرت فيل. حالا بيا و درستش كن.
تقريباً سرش رفته بود توي كاسه توالت فرنگي طوري كه موهايش به آب ميخورد. مجبور شدم خم بشوم و دم گوشش داد بزنم: دارد تاريك ميشود. بايد برويم آنور.كمي ديگر مانده. بعد همينطور كه سرم را برميگرداندم گفتم: صد رحمت به گوسفند! خب، اين هم خارج! هميشه يك نفر پيدا ميشود كه آدم را دچار شيزوفرني و متعلقاتش كند!
با چشمان بسته رو به من كرد و خواند: من اون پرندم گنگ و خسته! با دهانش آهنگش را هم ميزد. وسط ترانه خانم گوگوش، سئوال كرد: چرا ولش كردي؟
گفتم:منصور كي را ميگويي؟
گفت: اسم دوست دختر آلمانيات چي بود؟
گفتم: مارگريت هايزنبرگ ر ا ميگويي؟
هميشه اسمهاي تابلو يادم ميآيد. نزديك بود بگويم ماري يا اليزابت ولي ديدم مثل اينكه ماري فرانسوي است و اليزابت انگليسي!
گفت: بايد پيدايش كنيم و باهاش حرف بزنيم!
گفتم:آره. ولي فعلا بايد برويم، فكر يك جايي براي امشب باشيم.
گفت: حالا بيا بنشين! دوستت دارم، ميدانستي؟
كفرم داشت بالا ميآمد. شوخي شوخي شلنگ را گرفتم روي سر و صورتش. عين خيالش نبود. دستم را محكم گرفت توي دستش و همينطور كه آب از سر و كلهاش ميرفت تو سوراخ سنبههايش گفت: چرا دختره را ول كردي؟
خنيديم و گفتم: او مرا ول كرد.
گفت: چرا؟
گفتم: فكر كنم نژادپرست بود. شايد هم مثل تو نفهم بود. چه ميدانم. اصلاً بني بشر را مگر ميشود شناخت. چه فرقي ميكند نژادپرست باشي يا طرفدار اتحاد نژادهاي بشري، زرد و سبز و سرخ و سياه و صورتي، يعني يك انترناسيوناليست دو آتشه بي ترمز! هر روز يك اسمي اختراع ميكنند. تا بيايي به قبلي عادت كني يك چيز ديگر به خوردت ميدهند.آدم گهگيجه ميگيرد.
گفت: خب، ما هم آريايي هستيم.
گريهام گرفته بود. گفتم: حتماً بايد بهاش بگويم. يك لحظه فكر كردم كاش گفته بودم خودم خر شدم و بيخيال دمپا و گلبولهاي مارگريت خانم شدم.
گفت: خب، چرا نگفتي ما هم آريايي هستيم؟
گفتم: ميگويم. اينبار ميگويم.
گفت: اگر بگويي درست ميشود؟
گفتم: آره. صد در صد .
گفت: تو فكر ميكني.من حواسم نيست.اينجا مغزم را مثل كامپيوتر كرده. ميدانم چي دارم ميگويم. بايد پيدايش كنيم. كدام شهر بود؟
گفتم: يك شهري توي شمال آلمان، هانوفر.
گفت: كارش چي بود؟
گفتم: مارگريت دانشجو بود.
گفت: دانشجوي چي؟
گفتم: حسابداري!
گفت: كدام دانشگاه؟
گفتم:آختونگ!
گفت: ميخواستي باهاش ازدواج كني؟
نميدانم چرا دلم بد فرم گرفت. همانجا كنار تپل روي زمين ،درست كف مستراح نشستم.گفتم:منصور وقتي مارگريت ميخنديد، پسر، لب و دهانش جور خاصي ميشد، دوست داشتم همان موقع بروم خودم را وقف يك معبد بودايي تو كوههاي هيماليا كنم، متوجهي چي ميگويم؟ واقعاً وصل صورت ميگرفت. ديگر هيچ فاصله باقي نميماند. ميفهمي چي ميگويم؟ پسر خيلي خيلي تنها بودم، خيلي! بعد دستم را گذاشتم رو شانه منصور و دو سه باري سرش را بوسيدم.
منصور گفت: منم بايد عاشق بشوم! تو خيلي حال كردي. قدر خودت را بدان. من هم حتماً بايد اينكار را بكنم. حتماً و شروع كرد تخم چشمم را ماچ كردن.442 بار اين كار را تكرار كرد. هر دو تايمان كاملاً خيس شده بوديم. ديگر دلم نميخواست از جايم بلند بشوم. يك فكري رفته بود تو مخم و هيپوتالاموس و آدرنالين و اعقاب و اجدادش را تركانده بود!
گفتم:آره. آره. دختر درجه يكي بود. از آنها كه ببيني ، حاضري هر گند و حقارتي را تحمل كني و فقط باهات بماند. مردها هر كاري كنند باز نميتوانند از مهر و عاطفه زنها، خودشان را خلاص كنند.يك متر و نود هفت سانت قدش بود. بعد مثل رابرتدونيرو تو راننده تاكسي – خوراكم است- دستم را گذاشتم روي دهانم و گفتم: هر موقع نگاهش ميكردم ميگفت: كريزي. كريزي! منصور از جيبش يك پاكت مارلبورو در آورد ولي تا يك نخ از توش در بياورد، سه ماهي طول كشيد و همين باعث شد باز عصبي بشوم. خيلي بدم ميآيد دستم را براي چيزي دراز كنم.كلاً آدم عصبي هستم ، گفتم: منصور، تو هانوفر با دوچرخه روزنامه پخش ميكردم. دو ساعت صبح دو ساعت هم بعد از ظهر.كارم رواني بود. يك پيرزنه بود، گمان كنم، دويست سالي سن داشت.از اين پيرزنها بود كه روز به روز كوچكتر ميشوند و آدم پيش خودش فكر ميكند، اگر همينطور پيش برود تا چند وقت ديگر از روي زمين غيبشان خواهد زد. ولي لامسب هنوز از رژ لب و ماتيك و اين حرفا استفاده ميكرد و بيگوديهاي نيم متري دوره بيسمارك را ميزد به شويدهاي قرمزي كه روي سر داشت.فكر كنم رژ لبش مال قبل از به قدرت رسيدن حزب نازي بود. هر وقت برايش روزنامه ميبردم. ازم ميخواست بروم تو خانهاش و نيم ساعتي كارهايش را انجام بدهم. خانهاش نردههاي كوتاه داشت. هميشه به آنجا كه ميرسيدم. دوچرخه را همان بيرون ميگذاشتم و چند دقيقهاي با حوصله زل ميزدم به فضاي بيروني خانهاش. برايش چمنها را كوتاه ميكردم.مثل بُز عاشق بوي چمنم! چشمش را كه دور ميديدم روي چمنها دراز ميكشيدم، علفها را بو ميكردم.ياد خواهر كوچكم ميافتادم.آخ، چقدر دلم برايش تنگ ميشد. بعد يك چيزي را از توي پذيرايي ميبردم تو حال و از آنجا هم لباسهايش را ميبردم آويزان ميكردم روي بند! همه چيزش باستاني بود. لباس هايش را ميشد تو حراجي كريستي با قيمت خوبي آب كرد.كارش كه تمام ميشد برايم كيك و قهوه ميآورد و موقع رفتن چند مارك بهم ميداد. خيلي هم خوشگل اين كار را ميكرد ،يعني در حيني كه داشتم فنجان قهوه را ميرفتم بالا، پول را ميگذاشت تو جيب پيراهنم. طوري كه نميتوانستم تشكر كنم. عمداً اين كار را ميكرد. ميدانست حالم چندان روبراه نيست. اواخر خيلي قاطي كرده بودم. ولي خب، خودم اين را ميدانستم. پيرزنه يك پا روانكاو و اين حرفا بود. فرويد و يونگ را درك كرده بود و تو محضرشان يك چيزهايي تلمذ كرده بود. ميگفت: وقتي آدم خودش بداند مشكل دارد و مرضش را قبول كند يعني يك مرحله از درمان را طي كرده.اولين راه درمان پذيرش وجود درد است.ميگفت: خودت را دوست داشته باش. با خودت همكاري كن. ولي آخه مگر ملت به آدم فرصت هم ميدهند آدم خودش را دوست داشته باشد.منصور تو بگو؛ كي به آدم فرصت ميدهد؟ اينقدر غده چركين برايت درست ميكنند كه از همه دنيا سير ميشوي.
منصور همينطور مثل گاو نگاهم كرد و گفت: خب. ديگه چكار ميكردي؟
گفتم: الكي سعي ميكرد يك طوري روحيهام را عوض كند. نميدانم چرا حس ميكردم تمام برو بچههاي خانواده مرا ميشناسد. ميداني چي ميگويم؟ وقتي ميخنديد. متوجه اين موضوع ميشدم.چشمهايش موقع خنديدن با لبهايش خيلي هماهنگ ميشد. وقتي ميخنديد، دوست داشتم بگويم، هي مادر شمائيد؟ چرا اينقدر پير شدهايد؟چرا آمدهايد هانوفر زندگي ميكنيد،لامسب چطور دلت آمد پيرمرد را تنها بگذاري؟ چادرتان چيشد؟ مادر، منم! ترا به خدا بگو خودتي! من خيلي دلم برايت تنگ شده!
منصور وضعم داشت خوب ميشد. زد و عاشق يك دختره شدم. عاشق مچ دست و پاچهشلوارش شده بودم.مدتها بود، تو آسمان دنبال يك كوفتي ميگشتم تا بهاش متوسل بشوم و يكطوري خودم را تسكين بدهم ولي يكهو روي زمين با يك فرشته عفريته مواجه شدم، تو هانوفر تنها بودم .تنهايي و عشق همزاد همند. ميبيني! بيپير مثل اينكه دوباره دارم شاعر ميشوم. حالا كه فكرش را ميكنم ميبينم ديوانه پاچه شلوارش و رگهاي دستش شده بودم. اغلب مردها وقتي ميگويند عاشق شدهاند ، منظورشان همين است.طالب مشتي پوست و خون و اسپرم ميشوند. بقيهاش مشتي اراجيف است.
اگر ميشد حجاب و و روبنده و بند و بساط داشته باشد، خوب بود. ولي اين آلمانيها پانصد سال است كشف حجاب كردهاند و ديگر هيچ رقم حاضر نيستند، به مردها اجازه كشف و شهود و رمزگشايي بدهند.سگ مسبها، همه چيز را ريختهاند بيرون! مثل اينجا نيست كه آدم با ديدن لنگه دمپايي يك دختر ميتواند، رمان بنويسد و بزند تو كار عرفان و كشكول و سماع و جوانمردي! حرف نميزدم،
پسرآوازهاي غمناك داشتن چيزه وحشتناكيه! حسابي خُل شده بودم. اين اواخر تصوير خودم ر ا توي تلويزيون ميديدم! ميگفتند؛ شيزوفرنيه!
خوبيش اين بود كه زبان هم را نميفيميديم.چون، هيچ چيزي بيشتر از همزباني باعث سوءتفاهم نميشود. گند بزنند به اين همزباني و همدلي، بهترين راه براي تفاهم كامل دو نفر، نفهميدن زبان هم يا از آن بهتر، نديدن هم است! حالت بينظيري است! اگر دنبال سعادت دنيوي هستيد قيد ارتباط تنگاتنگ و اين حرفا را بزنيد! همش كشك است! اتحاد و برادري و نوعدوستي و گذشت. حالا ديگر از تمام كساني كه ميخواهند، آدم را به خانه سعادت برسانند، عُقم ميگيرد. از همهاشان ميترسم! يعني ديگر از انسان ملولم و ديو و ددم آرزوست.بايد دنبال يك زندگي يك نفره بود. هيچ چيزي براي انسان مخربتر از جمعيت و انجمن و تشكل و اين حرفا نيست. بايد هميشه مثل يك چريك زندگي كرد. وارد هيچ صف منظم و تشكيلاتي هم نشد.ديگر تلاش براي تغيير جهان و بهبود اوضاع بس است. الان همه تلاشها نتيجه داده است ، ميشود همه را تحسين كرد و برايشان همزمان شيشكي و هورا كشيد.
مثلً بز نجدي بلند شد ، شلوارش را كشيد بالا و سئوال كرد: انگليس باهاش حرف ميزدي؟
گفتم:توغن شيليسن ايش بين!!!
تپل گفت: يعني چي؟
گفتم: به دستهايم نگاه كن. هر وقت از در ميآيي تو بدجوري ميلرزد. پسر با خودم فكر كردم عجب شعري گفتم. مادرزاد شاعر بودم و تا حالا نميدانستم. بايد كار اين مستراحه باشد. وگرنه من مال اين حرفها نيستم.
گفت: خب. او چي ميگفت؟
حالا كامل آمده بود توي صورتم و صداي خس خسش داشت روانيم ميكرد.گفتم:منصور حشري كه نشدي؟
گفت: بابا عمري حال و هول كردم. چي ميگويي! دمت گرم!
گفتم: هيچي . منصور من را كه ميبيني؟ نه؟يك كم ديگر تحمل كني، ميبرمت يك جايي تا تمام اين چيزهايي كه توي اين بيست و دو سال جمع كردي تو پوست و استخوانت و حالا رسيده زير زبانت ، خالي كني تو يك چاي فاضلاب دوستداشتني و نرم و خندهرو!
گفتم: بزن برويم!
بيست و چهار ساعتي طول كشيد تا منصور خودش را جمع كرد. بعد هم رفت جلوي آينه و چهل روز با چند تار مويي كه روي چانهاش بود ور رفت: اسمش برايم آشناست، مارگارين! بايد حتماً ببينمش. او حق ندارد با يك ايراني همچين برخوردي كند! پسر تو بچه خوبي هستي، تيپت هم بد نيست.با مرام هم هستي. معلوم است! خب، مارگري ديگر چي ميخواست، چرا با تو اينكار را كرد؟ خب ، ما هم آريايي هستيم! مگر ما آريايي نيستيم!
من هيچوقت تو را تنها نميگذارم.خيلي حال دادي!
گفتم: عاشق نژاد آريايي هستند!
گفت: پس چرا با تو اينكار را كرد؟ گفتم: چون ما درجه دو هستيم؟ گفت: وايسا ببينم، چي گفتي؟
گفت:ببينم، مگر نژادآريايي درجه يك و دو دارد؟
گفتم: فعلاً كه براي آنها وجود دارد. يكبار تو هامبورگ سوار اتوبوس بودم ،مدت زيادي نبود آلمان بودم. ديدم يك نفر دارد سر تا پايم را مثل آدمي كه بخواهد براي خودش كفش و پالتو بخرد، ورانداز ميكند، بعد برگشت و با لهجه سليس آلماني يعني تركيبي از اخ و تُف و خلط سينه گفت: كله سياه چرا برنميگردي كشورت؟اولش درست متوجه نشدم، خنديدم و گفتم دانكن! ديدم دوباره و اينبار با غيظ حرفش را تكرار كرد.
سعي كردم چيزي بگويم و چيزي به ذهنم نرسيد جز اينكه بگويم: ما مثل شما آريايي هستيم! گفت؛ شما درجه دوئيد! ميفهمي؟ درجه دو! كله سياه گهُ گورت را گُم كن!
تپل از اتوبوس كه پياده شدم تا شش ماه منگ بودم. حس ميكردم قطع نخاع شدهام. اسلحه داشتم حتماً ميزدم تو سرش و ميكشتمش و برميگشتم ايران زير پل. مردك از اين بوفالوهاي آلماني بود، قرمزِ قرمز! از اينها كه چهارصد سال است ميخواهند ثابت كنند، درجه يك هستند. از اين پيرمردهاي آلماني كه دو نفر را استخدام ميكنند تا بيفتند روي هم و آنها كيفش را ببرند! كثافت درجه يكي بود.تو مايههاي آن مرتيكه، پيشوايشان! رايش سوم!خود خودش بود.
بعد دست تپل را گرفتم و كشيدم، كلهاش بد جوري خورد به در. نزديك بود بميرد. ولي حالش بهتر شد، چون ديگر پيگير ماجراي مارگريت هايزنبرگ نشد.
توي رستوران فرشيد زُل زده بود به دختره دو تُني رستوران و ترانه ضيافتهاي عاشق داريوش را با صداي بلند ميخواند. همان موقع باز سيگار لازم شدم. همينكه نشستيم سر ميز رو به من گفت: نميشود دو روزي اينجا بمانيم؟ من طالب اين دختره شدهام!
گفتم: خب، تو اندازه لاكپشت سن داري بعد تو سه ثانيه عاشق يك فيل شدي؟ از اينها فراوان است.پهنتر از اين هم نشانت ميدهم. نگران نباش! ميدانم به چي نياز داري. همه دنبال همين هستند. اسمش چيه؟
گفت: مارتا!
گفتم: اگر ميدانستم اسمش مارتاست. خودم ميرفتم تو نخش و به زور عاشقش ميشدم. من عاشق اسم دخترها هستم. اسمش مارتا باشد حالا چه ايرادي دارد كه هفتاد و پنجتن اضافه وزن دارد و نفهمي چي بلغور ميكند. حالا گيريم روزانه به سه هزار نفر هم لبخند بزند و احتمالش باشد كه درجا همگي طالبش بشوند! مهم نيست. اسمش را عشق است. مارتاي من! مارتاي من!
فرشيد خنديد و گفت: خيلي درست بود! عالي است.راستي گفتي اسم بيماريت چي بود؟
گفتم: مازوخيسم بد خيم! با سس اسكيزو فرني.
نيم ساعت بعد بيرون بوديم. هوا تاريك و سرد بود و برف ماماني ميباريد.توي همان تاريكي دو سه كيلومتري از ميان دار و درخت و يك رودخانه به عرض خيابان كه آبش تا بالاي زانو ميرسيد رد شديم. پسر مثل اينكه تو قبرستان قدم ميزديم. همينطور تو سكوت به سيگارهايمان پك خركي ميزديم.خيلي ساكت بود. اصلاً از سگ و اين حرفا خبري نبود.يك لحظه فكر كردم تو خارج هم كنار دو نفر راه رفتم و حرف زدن كار راحتي نيست.
منصور گفت: شبهاي خارج خيلي حال ميدهد.
گفتم: بشكه تا حالا بيشتر از صد متر از خانهاتان دور شده بودي كه حالا از اين حرفا ميزني؟
يك صبح تا شب كه پلك نزنيد همه چيز عادي ميشود و ميتوانيد به زندگيتان ادامه بدهيد. فقط اولش كمي سخت است. ميدانيد كه فقط كمي لباسشان با ما فرق ميكند. روسري ندارند. بعضيهايشان هم شلوار يا دامن ميپوشند! قبول دارم آدم بعد از عمري ممكن است؛ جوش بيآورد.حتي ممكن است زنجير هم پاره كند.هر كسي را ديديد قسمتي از بدنش را انداخته بيرون، فكر نكنيد خودش است،خب؟ آنها هم مثل هر آدمي نسبت به كروموزوم و دي ان اي خودشان تعصب دارند. تو مريخ هم كه برويد، موجوداتش ناموسپرستند! حسابي مراقب مال خود هستند. آنجا مثل همين پاساژه! يك پاساژ تر و تميز و شيك. همين بو را ميدهد. بوي كفش نو لباس نو، كتاب نو.آدمهايش خيلي تميزند. شعارشان اين است: مثل خر كار كن و مثل قاطر تفريح. آخره جامعه مدني است! هميني كه صد سال است داريم خودمان را به خاطرش دو شقه ميكنيم و بهاش نميرسيم! يعني سور و سات بيشتر! كيف بيشتر! هميني كه همه دنيا دارند برايش هول ميزنند!
فرشيد گفت: منم مثل تو عاشق يك دختره بودم. فكر ميكني الان بدون من چكار كند؟
گفتم: نميدانم. او هم عاشقت بود؟
گفت: سعي ميكرد تحويل نگيرد، دخترها را كه خودت ميشناسي.
گفتم: توي كل زندگيام با دو تا دختر بيشتر برخورد نكردهام يكي مادرم و دومي هم خواهر چهار سالهام خب حالا تو به من بگو، چطور بايد دخترها را بشناسم؟ ولي فكر نميكنم آدم بتواند عشقش را فراموش كند. هر روز كه بگذرد اوضاعت بيريختتر ميشود. آدم بدجوري دلتنگ ميشود. جوري دلتنگ مي شويد كه حاضريد برگرديد كشورتان و تو جوي آب زندگي كنيد ولي آنجا نمانيد. بايد فراموششان كنيد. جمله آخر را كه گفتم، حس كردم صورتم متورم شد، و يك جايي از قلبم كنده شده.
فرشيد گفت: آنجا كه اينجوري نيست؟
منصور به جاي من جواب داد: هيچ جا آنطور نيست. خارج سرمايش هم حال ميدهد.آدم كيف ميكند.
گفتم: آره. بالاتر بهتر از اين هم ميشود. تا هر جاييت كه فكرش را كني يخ ميزند.
منصور باز براي هر سه تايمان سيگار روشن كرد و گفت: پليسها را ديديم چه بايد بگوئيم؟
گفتم: ريفيوجي!
هر دو گفتند: چي؟
گفتند: يعني چي؟
گفتم: ريفيوجي!
گفتم: نميدانم. نميدانم. و شروع كردم بلند خنديدن ، طوري كه حس كردم، راستي راستي دوباره دارم ديوانه ميشوم.
+
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 16:34 توسط هولدن کالفیلد
|
مازوشیسم!
اين ديگر چه بلايي بود، سرم نازل شد! يا حضرت فيل! راحت داشتم زندگيم را ميكردم. تو آخور زندگي سرم با زن و زنبيل و روزنامه و چاي و اضطراب گرم بود.اين وبلاگ ديگر چه مرضي بود؟ سر و كلهاش از كجا پيدا شد؟ هنوز اين پست را ننوشتهام، فكر پست بعدي هستم! خب، اسم اين اگر مازوشيسم نیست- ميدانم، با مازوخيسم فرق ميكند- پس چه دردي است. بعد همه چيز را فراموش كردهام و چسبيدم به اينكه، وبلاگ را به روز نكردهام! خب، به درك! ولي اين درد و مرض هر بدي داشته باشد يك حسن دارد! كه ميگويم:
بعد ميگويند چرا بچههاي مردم ميروند دنبال اكس و شيشه و كريستال و كوفت و زهر مار! ديشب راس ساعت 12، يك مسكني زدند تو رگم ، دو ثانيه طول نكشيد كه به قول مشهديها چپه شدم!پسر اين نشئگي عجب عالمي دارد و ما تا حالا از آن غافل بوديم! دنيايي است! حتماً بايد بروم يه دوست ناباب پيدا كنم و به زور به يك كوفتي معتاد بشوم!حتماً! قطع و يقين اين كار را بايد بكنم! حالا از صبح منتظرم، شب فرا برسد و بيايند تزريق كنند و پرواز كنم!
+
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 15:52 توسط هولدن کالفیلد
|
من سالها بود، تمرين ميكردم، نفرتِ از ديگران را توي خودم بكُشم.يعني اين داستان مربوط به روزهايي ميشود كه آرزوهاي بزرگي در سر داشتم.آره. تو مايههاي تغيير دنيا!خود را وقفِ معنويت و انساندوستي و رستگاري و بيچارگي خود كردن! ولي اين اواخر حس كردم دارد دخل خودم مياد! بنابراين از دالاييلاما شدن دست كشيدم.اولش با كمي شرم، شروع كردم، نفرت داشتن را مزه مزه كردن.الان اوضاع و احوالم بهتر است.حداقل روزي نيم ساعت به ديگران بد و بيراه ميگويم. يكهو ميدیدی توي حمام بلند بلند دارم به يكي جانوری فحش ميدهم. يا توي دستشویی يقه يكي رو چسبيدم كه فلان فلان شده خب، خريت و حماقت هم حدي داره! آدم باش!توي خانه فكر ميكنند ديوانه شدهام. خيلي ميترسند . بعضي وقتها فالگوش ميايستند، ببينند دقيقاً چه ميگويم. دارم تمرين ميكنم از وحشتناكي ليچارهايم كم كنم. چون بشنوند چه میگویم ممکن است از وحشت بی هوش بشوند.بعضي وقتها هم مثل لئونِ لوك بسون، با اسلحه ميروم سراغشان، همه را نفله ميكنم و برميگردم خانه، خيلي شيك شيرم را ميخورم و به گلدانم آب ميدهم! سي صد بار اين فيلمِ لئون را نگاه كردهام.ديوانهاش هستم!یکی دو روزی است دوباره دارم برمی گردم . یعنی دارم تلاش می کنم ابوسعید ابوالخیر بشوم!حالم اصلا خوب نیست! دیوانه ام!
+
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 3:9 توسط هولدن کالفیلد
|
زندگی!
آخ که این زندگي گاهی چقدر كلافهكننده ، وحشتآفرين و ملالآور ميشود . آدم، هوس ميكند، برود بالاي پشتبامي،درختي، جايي و سقوط آزاد را تجربه كند، يا به سرش ميزند، يك مشت قرص و كپسول را يك ضرب برود بالا و يك پتو كلفت هم بكشد سرش و به قول مرحوم ناصر عبداللهي ، خودش رو تو مردهها جا بزند و برود، يك جايي كه به طور اساسي دور است و گورش را گم کند و راحت شود از همه اين دغدغهها و اضطرابها و مسخره بازی ها! ولي خب، چه عجلهايست،او- مرگ - هميشه در دسترس است، يعني هر وقت طاقتت طاق شد، ميتواند خيالت راحت باشد كه همين نزديكيهاست. ميتواني بروي سراغش و كار را تمام كني. خلاص! اين زندگي است كه ، هميشه در دسترس نيست! بودن به از نبودن است، خاصه در بهار! الکی دارم زور می زنم خودم را آرام کنم! مثل روز برایم روشن است که بیهوده دارم تلاش می کنم!
+
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 1:16 توسط هولدن کالفیلد
|